X
تبلیغات
طراحی،اجرا (کابینت آشپزخانه.طراحی داخلی)
طراحی،اجرا (کابینت آشپزخانه,کمددیواری.طراحی داخلی خانه,ادارات,دفاتر,مغازه و...)

از همین فردا ، وقتی بچه ها به مدرسه می روند ،به ایشان می گوییم :عزیزم ! من نمی خواهم تو بهترین باشی ، فقط می خواهم تو

خوشحال و خوشبخت باشی .اصلا مهم نیست که همیشه نمره ی 20 بگیری ،جای 20 می توانی 16 بگیری اما از دوران مدرسه

و کودکیت لذت ببر.


عزیزم :از "ترین" پرهیز کن ، چرا که خوشبختی جایی هست که خودت را با کسی مقایسه نکنی.


حتی نخواه خوشبخت ترین باشی .


بخواه که خوشبخت باشی و برای این خواستت تلاش کن.


همین.


یادمان هست که از وقتی به دنبال پسوند "ترین" رفتیم، خوشبختی از ما گریخت. از 19/75 لذت نبردیم چون یکی 20 شده بود.


از رانندگی با پرایدو ... لذت نبردیم چون ماشین های مدل بالاتری در خیابان ، در حال خود نمایی بود.


همچنین ، از خانه مان ، از شغلمان ، از درآمدمان ، از خانواده و دوستانمان و....


می خوام بگو یم تحت تاثیر آموزه های غلط ، بسیاری از ما فقط به "بهترین،بیشترین و بالاترین" چسبیدیم ، در نتیجه تبدیل به

انسان هایی افسرده و همیشه نالان شدیم.


شاید لازم است یا بهتر بگویم وقت ان است که در آموزه های غلط تجدید نظر کنیم و تغییر جهت بد هیم ، تا حداقل اجازه ندهیم که

نحسیِ "ترین" دامن بچه هایمان رو بگیرد .

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 1:59  توسط | 

From old works

pLz see this work mrs

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1392ساعت 16:24  توسط | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392ساعت 13:52  توسط | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392ساعت 19:43  توسط | 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1392ساعت 4:33  توسط | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1392ساعت 4:13  توسط | 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1392ساعت 0:43  توسط | 
برف بازی ای دیدم  دو گروهی ..به موارد زیر فکر کردم:

۱. مدیریت: گروه بندی یک حس تو جمع بودن و باهم بودن میدهد.در ضمن در هر گروه یک نفر بود که خیلی جنب و جوش داره ..جلوتر از بقیه یورش میبره..حس حامی برای بقیه اعضای گروه داره و در اصطلاح لیدر.این افراد معمولا متولد ماه های خاصی از سال هستن

۲. علاوه بر حس در جمع بودن، حس دوسداشتن اعضای گروه هم دست میده ..حتی نفر مقابل رو هم که میزنه ته دلش یک حس دوسداشتن نسبت به اون فرد درونش ایجاد میشه

۳.آزمایش و اثبات تواناییهای فردی: انسان همیشه دوسداره به خودش قوت قلب بده و خودشو به خودش و بقیه اثبات کنه..نفری که گلوله برفی خورده سرخورده میشه و با عزم بیشتری حمله میکنه و با حرص سعی در جبران داره

۴.حرکت بدن ..ورزش وترشح آندورفین؟ یک حس خوبی بعد از بازی دست میده ..حس سبک شدن..تخلیه انرژی

۵.همبازی شدن با بچه ها برای یک لحظه به گذشته باز گشتن و بچگی کردن

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392ساعت 23:57  توسط | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1392ساعت 18:45  توسط | 
خانه یک دندانپزشک رو طرح کرده بودیم از مهندس دفتر ما پرسیدن هالوژن کجا خوبه بخریم آدرس داده ایشون الان چهارتاش سوخته رفته از ایشان شکایت کردهترکیدم که

بعد عینهو هست دندون نبایس یه خال هم داشته باشه اینم عین همون > یه لکه که میفتاد رو دیوار میگفت از اول بایس جرم گیریش کنین اورتودنسی بشه

یک بخش ام دی اف خش ورداشته بود ما اونم سابیدیم سفیدکاری جرم گیری ماله کشی کردیم .

با پوزش از همه دندانپزشکان ارجمند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1392ساعت 17:14  توسط | 
اینا کارای شرکته اجازه ندارم سایز بزرگشونو بذارم با عرض شرمندگی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1392ساعت 19:41  توسط | 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1392ساعت 21:20  توسط | 
بوروسلی از چپ میاد..مجریا همیشه در سمت چپ میشینن تا راست.خانوما سمت راست آقایون حرکت میکنن.(حاله من نمیدونم تو چپ دستا چجوریه و چجور کنار میان که یکی خانومش یا خودش چپ دست باشه چه شکلی میشه یا اگ هر دو چپ دست باشن یا مث من کسی که راس دست مینویسه اما چپ دسته و میوه رو چپ دست پوست میککنه و توپو چپ پا شوت میکنه .......)این بخاطر اینه که مسیر حرکت برای چشم از چپ به راست و از پایین به بالا آسانتره تا بالعکس!..یادم میاد پن شش ساله که بودیم همیشه به ما میگفتن موقع حرکت تو خیابون اول به سمت چپ نگاه کنید بعد بسمت راست، بجای اینکه یاد بدن که بابا ماشینا همیشه از سمت راست حرکت میکنن..حاله ما اسطرسمون بود که نکنه یه وقت اول به راس بنگریم بعد به چپ ماشین بزنه شهید بشیم..من با خودم میگفتم چرا اخه همیشه اول چپ بعد راست مگه زوره خوب یه بارم راست چپ برن دیگهدر ضمن اگر یک مسیر طولانی با چشم دنبال شود حالت چپ به راست از نظر فرد دنبال کننده مسیر حرکت (مثلا اتومبیل) کوتاهتر از حالت راست به چپ ابنظر میاده.

البته در اینکه چرا وقتی در ارتفاع هستیم و به پایین نگاه میکنیم مسیر خیلی بیشتر بنظر میرسد، هم این بحث مطرح است هم بحث روانشناختی که بخاطر ترس از ارتفاع است و نیز این بحث که چون چشم اجرام موجود را با خط افق مقایسه میکند و.........

نظر من اینه که تو یک واحد ساختمانی هم وقتی آشپزخانه و نشیمن در سمت چپ قرار داره از نظر فرد دنج تر هسته و همچنین وقتی ورودی آشپزخانه از چپ باشه..من فکر کردم اینطور باشه..اما مطمین نیستم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1392ساعت 21:56  توسط | 
 

عجله ای شده صندلیش رو هوایه

این صندلی هر وقت یکی بشینه روش نیروی جاذبه براش عمل میکنه  

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1392ساعت 21:52  توسط | 
امروز ام دی اف کار همکارمون اومده بود دفتر به رنگ کاپوچینو میگفت قاپی چینو .(قاپی=در) . رفتنی بهش گفت بمون حالا یه قاپی چینو بخور بعد برو . ترکیدیم دیگه

اینا قاپی چینویه به افتخارش

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1392ساعت 0:22  توسط | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1392ساعت 23:37  توسط | 
یک گل رز مقابل یک کودک است..درکی از زیبایی آن ندارد.فقط با دست میخواد اونرا درک کند.بعد از کمی بزرگ شدن میخواد اونرا تصاحب کند و بچیند چون حضور در جمع داشته و جدال برای تصاحب را یاد گرفته است..در مرحله ی بعد او آنرا چیده و بو میکند..در مرحله بعدی از زیبایی آن لذت میبرد و فقط آنرا نگاه میکند.

روان انسان مثل دریاست که به سه بخش تقسیم میشود.قسمت پایین و عمق دریا که موجی در آن نیست همان ذات و فطرت و داشته های شخص که هیچگاه تغییر نمیابد..قسمت وسط که گهگاه به مقتضیات زمان ومقتضیات آموزشی و محیطی گهگاه دچار تغییرات اندکی خواهد شد و قسمت فوقانی موجهای روی سطح دریا که مد نام داره که در حدی که پایین دریا را تحت تاثیر قرار ندهد خوب است...اما امان از مد یا همون موج که گهگاه اگه پرتلاطم بشه آدماره توش غرق میکنه.مثل الان که خیلیا تو مد غرقن

وقتی عمق دریا تمیز باشد و پر از لجن نباشد و مروارید توش باشد درک وجود گل اسونتر میشه و مد روش تاثیر کمتری داره...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1392ساعت 20:53  توسط | 
پاساژ جواهر .در حال اجرا

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1392ساعت 15:29  توسط | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1392ساعت 19:44  توسط | 


+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1392ساعت 20:5  توسط | 
رستوران

 همکف

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1392ساعت 2:23  توسط | 
بابا آب داد. بابا نان داد = من تن پرورم .من نباید برم دنبال کار.

کره: من باید کار کنم. من میتوانم کمک کنم. من دیگران را دوست دارم.

مدارس ایران: انتظار معلم از دانش آموز: همه باید بخاطر بالارفتن رنج نمرات کلاس من شاگرد اول باشند.نتیجه:= من باید حسود باشم و به شاگرد اولا حسودی کنم. معلم شاگرد اولها رو بیشتر دوست دارد.=شاگرد اولهاره تخریب کنید.(البت من خودمم همیشه شاگرد اول بودم  )

انسان باید یاد بگیرد که  به همه احترام گذارد چه خوب چه بد.در این دنیا هم خوبیست هم بدی. هم دعوا هست هم اشتی.هم شادی هم غم.هم شب هست و هم روز.منتها بایستی اعتدال رعایت شود تا شب مهتابی باشد .شبهای مهتابی با اینکه تاریکی هست قشنگ است.پرهیز از آن باشد که مبادا شب خوفناک و ترسناک باشد.مثل شب کوزت!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1392ساعت 23:32  توسط | 

 پاساژ جواهر .پلاک ۴

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392ساعت 22:38  توسط | 
ceviz and crem

 

 

for test

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 13:2  توسط | 
در این جهان با انرژیهایی سر و کار داریم که دایم با انسان در ارتباط اند.وقتی انسان فکر میکند انرژیهایی به جهان میفرستد که این انرژیها بازخورد به خود شخص دارد.یعنی عمل و عکس العمل..اصلا اصل فیزیک کوانتوم نیز بر پایه همین استوار است:فیزیک کوانتوم میگوید نمیتوان مسیر دقیق حرکت الکترون را پیش بینی کرد..این بدین دلیل است که کل جهان بر پایه ی افکار و انرژیهای فراوانی که رد و بدل میشود به تعادل رسیده و برقرار است.پس یک تغییر فکر میتواند یک تغییر در مسیر الکترون باشد!مثل وقتی کسی صدقه میدهد به اشخاصی که این صدقه به آنها خواهد رسید انرژی منتقل میکند و بالعکس..این قانون سه نیوتن را قرآن نیز اشاره نموده است: ارحم ترحموا..فقط اگر با باور انجام نشود اثر آن از بین میرود.این نکته مهمی است.

در طراحی یک خانه بایست مواظب بود از طرح فضاها یا اشیایی که انرژی منفی به فرد منتقل میکنند پرهیز نمود..یک فضای پرت و کنج،یک تیزه در طرح اوپن نمونه های ساده ای هستند ازین بحث که میتوانند انرژی منفی انتقال دهند

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1392ساعت 23:37  توسط | 
فروشگاه لباس

 

 

 

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392ساعت 0:14  توسط | 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1392ساعت 4:17  توسط | 
امسال چهارشنبه سوری افتاده بعد عید  پس جشن نمیگیریم که ضمنا دیدارهای رفت و برگشت بصورت تک حذفی برگزار میشود. ضمنا جشن پستا مینوفن خورون در روز سیزده فروردین ۱۳۹۲ برگزار خواهد شد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391ساعت 0:21  توسط | 

 

یکی از علل مشکلات یک خانواده عدم تنوع عملکردهایی نظیر تأمين عملكردهاي معيشتي وابسته به فضاي باز : همنشینی، بازی بچه ها، خشك كردن لباسها، جاي كولر، انباري، باربيكيو، بهار خواب و ... نبود حیاط تراس بدون امكان ديد و اشراف سايرين..عدم تنوع فعالیت در خانه وعدم رابطه روانی صحیح بین اعضای خانواده است.در این رابطه اشاره به این قسمت از کتاب شیرین اثر مرتضی مودب پور نماییم:

 یه برادر و خواهر بودیم که با پدر و مادرم تو یه خونه ي اجاره اي زندگی میکردیم.البته تو دو تا اتاق طبقه ي بالاش.وسطهاي شهر بود،ته یه کوچه ي بن بست.خلاصه براتون تعریف میکنم که حوصله تون سر نره.پدرم عصري ساعت ،4-5 می اومد خونه که تا اون موقع من و برادرم،هرجوري که بود با اصرار و کمک مادرم،تمام درسهامون رو خونده و تموم کرده بودیم. مامان می گفت مشق و درسهاتون رو تموم کنین که وقتی باباتون خسته از سرکار برگشت خونه،کتاب و دفترتون تو اتاق وك ولو نباشه.

راستم می گفت.دیگه دو تا اتاق دوازده متري چی بود که دفتر و کتاب ماهام توش پخش و پلا باشه!راستش رو بخواین،خود ما هم دلمون میخواست زودتر درسهامون رو تموم کنیم که وقتی بابا اومد،کاري نداشته باشیمو بشینیم پیشش.

اینارو براتون تعریف میکنم که بفهمین زندگی مون ساده بود اما با محبت و عشق.خلاصه بابام که می اومد،شادي توخونه کامل میشد.اول سر حوض تو حیاط،دست و صورتش رو می شست و بعد می اومد بالا.مامانم حوله بدست تو بالکن بالا منتظرش بود.تا بهم می رسیدن با دوتا لخند،سلام اول رو به همدیگه میکردن.بعدنوبت سلام دوم بود!

مامانم بهش میگفت سلام،خسته نباشی،بابام جوابش رو میداد.سلام،مونده نباشی،چه خبرر؟چطوري ؟بچه ها کجان؟مامانم می گفت،خوبم.بچه ها توئن تو چطوري؟چه خبرا بود اداره؟امروز کارت زیاد بود؟بابام که با حوله سرو صورتش رو پاك و خشک میکرد می گفت،اي،مثل هر روز،تو چه خبر؟حاجی چطوره؟حاج خانمچطوره؟مامانم می گفت،خوبن سلام بهت رسوندن.بیا تو تا برات خبرا رو بگم.

من و برادرم که شیش هفت سال از من بزرگتر بود،تمام این چیزا رو از پشت پرده ي پنجره می دیدیم،هیچوقت اون دوتا لبخن که مثل صد تا حرف عاشقانه بود از یادم نمی ره!

حاج خانم و حاج آقا،پدر و مادر مامانم بودن که دوتا خونه اونطرف تر زندگی میکردن و مامان روزي یه بار بهشون سرمیزد.بابام اونا رو مثل پدر و مادر خودش میدونست.اونام وضعشون خوب نبود.بابام با اون دست تنگی یه خودش،هم به اونا می رسید و هم به مادر خودش که اونم دو تا کوچه بالاتر خونه ش بود.یعنی همه ي اینا که گفتم ،دو تا اتاق اجارهکرده بودن و توش زندگی میکردن.

بابام بچه ي تک خانواده بود که پدرشم تو بچه گی مرده بود اما مامانم یه برادر داشت.دایی احمد.خیلی سال پیش از خونه قهر کرد و رفته بود.اما یه روزي برگشته بود و اونم چه برگشتنی!با ماشین آخرین مدل و سرو وضع حسابی و جیب پرپول!

اونا که می شناختنش می گفتن یه خونه ي بالاي شهر خریده به چه بزرگی.خلاصه وضعش خیلی عالی شدهب ود.اون یه دفعه م که اومده بود،واسه پز دادن بود!بعدش رفت و دیگه اون طرفا پیداش نشد.حالا ببین بهانه ش چی بوده!یه بارکه حاج آقا گویا یه جایی تو خیابون اتفاقی می بیندش و بهش میگه که چرا به مادرت سرنمیزنی،بهش جواب میده که حاجی گرفتارم،بعدش م بچه هاي محله تون بی تربیت ن!اوندفعه که اومدم ماشینم رو خط انداخته بودن!

جالب نیست؟استدلال از این بهتر؟!خلاصه این بود که بابام هم به اینا می رسید و هم به مادر خودش،عصر به عصر بلند میشد و یه سر می رفت خونه ي مادرش و یه سرم به حاج خانوم و حاج اقا میزد و یه چایی اونجا میخورد وبرمیگشت. مامانم هم عادتش رو میدونست .تابرمیگشت خونه،باید شام حاضرباشه.شام رو دور هم سریه سفره میخوردیم و سفره که جمع میشد ،ظرفا لب حوض تو حیاط بود .

نمی دونم کدوم چشم شوري زندگیمون رو چشم زد.

بابا تارك الصلوه شد و روزه ي مامان شکست!

تو یه مدت کوتاه همه چیز عوض شد.خونه مون ،زندگیمون،اخلاقمون،محبتمون،عشق مون!همه چیز از وقتی شروع شد که مامان از بابا تلویزیون خواست.گویا خونه ي یکی از همسایه هامون دیده بود.اونام تازه خریده بودن.

یه روز که بابا از سرکار اومد.صحبتش رو پیش کشید.بابا گفت که از اداره ش وام میگیره و براش میخره.مامان بهش گفت یه مغازه س که قسطی میده.همین و همین!در عرض چند روز خونه ي ما،دو تا اتاق اجاره اي ما پر شد از تلویزیون و یخچال و فریزرر و ضبط و جاروبرقی و چرخ خیاطی و گاز و مبل و میزناهار خوري!دیگه جا واسه محبت تنگ شد و مجبوري عشق رفت بیرون اتاق و پشت شیشه ي پنجره واستاد!قرار شد که یه جا بزرگتر رو اجاره کنیم.یه ماه بعد اسباب کشی کردیم و رفتیم به یه آپارتمان بزرگ و کمی بالاي شهر،دیگه با هم سرسفره،وسط اتاق نمی نشستیم و جاش،دور میزناهار خوري جمع میشدیم.دیگه ر وي زمین نم نشستیم تا هر وقت دلمون خواست بپریم بغل بابا.هر کدوم رو یه مبل می نشستیم و اگه یکی از ماها می رفتیم طرف بابا،مامان داد می زد که مواظب باش مبل نشکنه!

دیگه مامان رختاي بابارو با دست خودش چنگ نمیزد.

دیگه بابا صبح زود بلند نمیشد که نمازبخونه و بعدش بره نون تازه بخره.نون یخ زده تو فریزر بود! دیگه سماور کوشه ي اتاق قل قل نمیکرد که با صداش ماهارو دور خودش جمع کنه.چایی تو فلاسک آماده بود!دیگه بابا لب حوض دست و صورتشس رو نمی شست که مامان براش براش حوله ببره.تو خونه دستشویی داشتیم و حوله به دیوارش آویزون بود! چراغ فتیله اي و دیزي مامان افتاد گوشه ي انباري و جاش اجاق گاز فردار و طرف پیرکس اومد تو آشپزخونه. دیگه مامان هر روز واسه خرید بیرون نرفت.خورد و خوراك یه هفته تو یخچال بود!غذاهامون عوض شد و رنگ و بوي غذامون هم عوض شد!

کار مامان راحت شده بود.گوشت بسته بندي شده می گرفت و سبزي پاك شده! دو ساعته ناهارش رو درست میکرد و بقیه ي روز بیکار بود.درس و مشقهاي من و داداشم هم تا دو ساعت از شب گذشته ،هنوز تموم نشده بود.تلویزیون کارتون داشت!بابا از سرکار اومده بود و هنوز دفتر و کتاب ما،وسط اتاق ولو بود.بابا دیگه سختش بود که به مادرش و حاج آقا و حاج خانوم،هر روز سر بزنه!عشق و محبت ،بعداز اسباب کشی ،با ما به این خونه نیومدن! اختلاف بابا و مامان شروع شد و کار به دعوا کشید.بابا تا خرخره رفته بود زیر قرض!مجبور شد یه کار دوم هم پیدا کنه.بعداز یه مدت هم از اداره استعفا داد و با چند نفر یه شرکت باز کردن.وضع مون کم کم خوب شد.بابا قرضهاش روداد و یه ماشین خرید و بعدشم یه خونه و بعد یه ویلا و بعدش چند تا زمین و بعدش چی و چی و چی!

مامان هم رانندگی یاد گرفت و بابا براش یه ماشین خرید و طلا و جواهر و لباس گرون قیمت و چی و چی و چی! دیگه کمتر همدیگر و می دیدیم.بابا تا دیر وقت شب شرکت بود و مامان با دوستهاش یا دوره داشت و یا استخر می رفت و کلاس فلان و آرایشگاه و این چیزا.وقتی م تو خونه بودیم،هر کدوم می رفتیم تو اتاق خودمون.بعد از چندسال اگه یکی مارو می دید،باور نمیکرد که ما همون خونواده ي چندسال پیش باشیم!نمی دونم بابا چیکارمیکرد که پولشهاش رو با پارو جمع میکرد!حتما کارهاي خلاف میکرد.بعد از چندوقت گندش در اومد که بابا یه زن دیگه گرفته!..

ممکن است طبق شرایط و تاثیر یک فضا،گفتار و رفتار فرد متناسب با آن شکل گیرد.تنوع ونشاط فضایی اهمیت فراوان در طراحی دارد.ممکن است کارهای ساده ای نظیر آشپزی،ارتباط کلامی با زمان مناسب،وبسیاری کارهای دیگر در خانه اگر درست طراحی وجاافتاده باشد،حتی تا حد اهداف یک بانوی خانه مطرح باشد,چه هدفی مهمتر از تربیت صحیح فرزندان!..همیشه از جزییات غافل میشویم .همانا کارهای کوچک ونادیده گرفته شده میتواند رشد یابدو اثرات مخرب داشته باشد.

اتو فردریش بولنف میگوید:همانطور که انسان باید ازخانه خارج شود تا در دنیاکاری انجام دهد،بایستی هرروز صبح نیز بااحساس بیداری وسرحالی بدنبال کار روزانه اش برود تا بتواند شب بعد از انجام کار به استراحت بپردازد..این دو مثل دم و بازدم از یکدیگر جدایی ناپذیرند.. این ضرب اهنگ زندگی در توازی با تواتر معمولی طبیعت است..

بادمجانی بدون اوپن

 

سویلاـکرم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1391ساعت 1:7  توسط | 
خداوند ذات انسانها را برای هم و در کنار هم قرار داده است.انسان میل به تعالی دارد و این تعالی و کمال در سایه بودن در بین انسانها امکانپذیر خواهد بود.افرادی که اعصابشان مریض است و با خودشان حرف میزنند را که میبینیم خودشان را مخاطب خویش قرار میدهند.با یک انسان دیگر که میخاستند باشند ولی نشده است و دارند بهش توضیح میدن که چرا نشده است

هنر نیز از میل به تعالی نشات میگیرد و به نوعی یک انسان با هنر خویش سیر تعالی خود را به دیگران و خود اثبات میکند! حتی رقص نیز چنین است..در کتاب زیبایی شناسی نوشته شده است که انسان بدین دلیل از رقص خوشش میاد که چون درکش از فضا موقع رقص متفاوت است. شاید این یک دلیل باشد،اما دلیل دیگر آن این است که انسان میخواهد اعتماد به نفس و بیخیالی خویش از دنیا نیز هنر خویش را به دیگران نشان دهد.حتی اگر انسانی در خلوت خویش برقصد ،تخیل حضور در جمع را در ذهن خویش داردو به نوعی تمرین است برای حضور در جمع..نیز حتی اگر بداند که هیچگاه در جمع نخواهد رقصید ،اما میخواهد دقایقی را در تخیل خویش  باشد. آیا فریب خویشتن دادن(تخیل گرایی) رابطه ای با امید به خود دادن دارد یا خیر اما انسان همیشه با امید زنده است

در این رابطه ومرتبط با مطلب فوقتر،مطلبی رو اضافه میکنم الان که یک ویدیو از دکتر فرهنگ هلاکویی شنیدم در مورد اینکه چرا افسردگی در خانوما بیش از اقایونه..میگه بخاطر اینه که یکنواختی و روزمرگی تو زندگی خانوما بیش از اقایونه.مثلا هرروز پاشی ظرف بشوری غذا بپزی مثل هر روز..و فکرتو درگیر نکنی.درگیر کردن فکر مثل اینه که مثلا پینگ پنگ که بازی میکنی فکرتو بکار بندازی که بهترین ضربه رو بزنی..یا غذای جدید بپزی که خونواده تحسین کنن..حتی طراحی خونه هم در این تنوع خانه و درگیر کردن فکر برای عدم انزوا نقش دارد.حس ایده ال بودن تو خانوما بیش از اقایونه و این هم این انزوا رو در صورت عدم تنوع تشدید خواهد کرد.

 نمونه هایی از طرحهای مشکی سفید های گلاس

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1391ساعت 0:26  توسط | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
دلبریده
اشعار
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
پیوندها
sample turkey
vray_materials
visit card template
wood sample
texture
doors
inner decoration
kitchen
kitchen2
kitchen3
insular kitchen
آپدیت نود32
movie download
تراکتور اف سی
نود
رکوردهای جهانی گینس
mob informations
notebook/laptop رایان صبا
لیست کامل سایتهای ایرانی
مجله ماشین
مهر نیوز
فول آلبوم فرهاد
فول آلبوم ستار
فول البوم ناصر عبدالهی
mp3
سایت دانلود نقشه های معماری
وبسایت تخصصی معماری و عمران
آموزش رویت آرشیتکتور13
وطن دانلود
پی سی دانلود
ایرانیان دانلود
دانلودها
androyd archive
آموزش خاموش کردن سیستم در یک زمان خاص
wallpaperتوکا
clip
تبریز چت روم
yahoo360iran
سامانه ملی تحقیقات دانشگاهی
جدول
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM